شعری از وصال

از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد 

و آن طشت را ز خون جگر باغ لاله کرد
 
خونی که خورده در همه عمر از گلو بریخت 
خود را تهی زخون دل چند ساله کرد
 
نبود عجب که خون جگر گر شدش بجام 
عمریش روزگار همین در پیاله کرد
 
نتوان نوشت قصه درد و مصیبتش 
ور می توان ز غصه هزاران رساله کرد
 
زینب درید معجر و آه از جگر کشید 
کلثوم زد به سینه و از درد ناله کرد
 
هر خواهری که بود روان کرد سیل خون 
هر دختری که بود پریشان کُلاله کرد
 
یا رب به اهل بیت ندانم چه سان گذشت
آن روز شد عیان که رسول از جهان گذشت

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت18:50توسط رهرو ولایت |